منابع یادداشت زیر، ابتدا برگرفته از گزارش «ماسکیسم چیست؟» نوشته کوری دکترو و ترجمه و برشی از کتاب «حرامزادههای هایک» نوشته کوین اسلوبودین/ با عنوان «بازار آزاد چطور نژادپرستی و بیگانههراسی را در آغوش کشید؟» است این کتاب با ترجمه علیرضا شفیعی نسب منتشر شده است. اصل ترجمه هردو در شماره های ۳۶ و ۳۸ وبسایت «ترجمان» قابل تهیه و دسترسی است. به دلیل اهمیت بسیار زیاد این آثار و ارتباط آنها با جنگ حاضر و سرنوشت خاورمیانه ما اقدام به معرفی آنها کردیم.
۱. شیفته پیشرفت، عاشق سلطه... ماسکیسم چیست؟
کتاب جدید کوئین اسلوبودیان و بن تارنوف، «ماسکیسم: راهنمایی برای سرگشتگان» میکوشد ایدئولوژیای را توصیف کند که به ظهور ایلان ماسک انجامیده، نیروهای اجتماعیای را بررسی کند که منجر به آن شدهاند و آینده هولناکی را شرح دهد که این ایدئولوژی در پی تحقق آن است. «ماسکیسم» صرفاً چیزهایی را که ماسک میگوید، باور دارد یا انجام میدهد نیست. ماسکیسم ایدئولوژیای است که پیرامون او شکل گرفته، از کسانی که تحت تأثیرش هستند تا کسانی که خودِ او دنبال میکند.
چه نیروهایی ایلان ماسک را ساختهاند؟ نویسندگان میگویند: در اولین قدم، «آپارتاید» در آفریقای جنوبی؛ با اقتدارگراییِ ظاهراً «عقلانی» و تکنوکراتیکش که آمیزهای بود از زندگی مرفه برای سفیدپوستان مهاجر، و نظارت خشن و خشونت دولتی برای اکثریت سیاهپوست.
ایلان ماسک متولد آفریقای جنوبی است و اوج دوران آپارتاید همزمان بود با اوجگیری رایانههای شخصی، دورهای که رایانهها و سپس مودمها ارزانتر و قدرتمندتر میشدند و به سرعت گسترش مییافتند. این تحول به ماسک جوان امکان داد تا به جهانی فراتر از حباب فاشیستی آفریقای جنوبی دسترسی پیدا کند و جاهطلبیهای جهانی پیدا کند. نزدیکتر که بیاییم، خانواده ماسک را میبینیم: پدربزرگی متکبر و بیرحم که به برتری نژاد سفید باور داشت و به دلیل علاقهاش به آپارتاید و سلسلهمراتب نژادی از کانادا به آفریقای جنوبی مهاجرت کرد، و پدری خشن و آزارگر.
ماسکیسم گونهای تازه از «اختیارگراییِ فناورانه» است. اختیارگرایی سنتی در پی برچیدن یا خروج از قلمرو دولت است، اما ماسکیسم در پی خروج از دولت نیست، بلکه میخواهد آن را تصرف و کنترل کند.
البته ماسکیسم خواهان تضعیف دولت است، اما تنها آن بخشهایی از دولت که میتوان آنها را به مالکیت خصوصیِ ماسک منتقل کرد. از طرف دیگر، ماسکیسم طرفدار دولت بزرگ هم هست؛ اما دولتی بزرگ برای ماسک، نه برای دیگران. این نگرش تجسم همان اصل محافظهکارانهای است که در «قانون ویلهویت» خلاصه شده است: «باید گروههایی وجود داشته باشند که قانون از آنان حمایت کند، اما مقیدشان نسازد؛ و درمقابل، گروههایی که قانون آنان را مقید کند، اما حمایتشان نکند». این اصل در تمام رفتارهای ماسک دیده میشود.
ماسک حق خود میداند که بدون پیامد حقوقی از قدرت دولت برای تحت فشار قراردادن یا تعطیلکردن کسبوکارهایی استفاده کند که به دلیل عملکرد نامطلوب پلتفرمش آن را تحریم کردهاند. و واقعاً میتواند پیروز هم بشود.
ماسک با رمانهای علمیتخیلی رشد کرده و ارجاع به این ژانر و الگوهای آن در کارهایش فراوان است؛ اما جهانبینی الهامگرفته از این ژانر در ذهن ماسک به نژادپرستی و سیاستهای ارتجاعی رایج در آن محدود نمیشود. او شیفته فیلمهای ماتریکس است، بااینحال، نمیخواهد از ماتریکس خارج شود؛ میخواهد کنترل ماتریکس را در دست بگیرد. تارنوف و اسلوبودیان مینویسند این مسیر به مقصدی هولناک میرسد: نوعی پادآرمانشهر که بهدست کسی اداره میشود که گمان میکند سلطه تام بر انسانها، قدمی ضروری برای پیشرفت است.
۲. حرامزادههای هایک
— چطور بازار آزاد نژادپرستی و بیگانههراسی را در آغوش کشید؟
وقتی اعلام شد که در فیلم جدید کریستوفر نولان، اودیسه، نقش «هلن تروا» -زیباترین زن در اسطورههای یونانی- را ،زنی سیاهپوست بازی خواهد کرد، خیلیها، از جمله ایلان ماسک، این حد از تنوع نژادی در سینما را نقد کردند. بااینحال، حتی اگر در جایزههای پرسروصدای سینمایی، تنوع نژادی را پاس میدارند، شبکههای اجتماعی، پادکستها و میمها، آشکارا حاکی از بازگشت افراطی نژادپرستی است. این روند را معمولاً نوعی «انحراف موقت فرهنگی» دانستهاند، اما بازخوانی تاریخ روشنفکران و نظریهپردازان راستگرا، نور تازهای به این مسئله میاندازد.
پس از جنگ سرد و فروپاشی شوروی، راستگرایان و به ویژه طرفداران نئولیبرالیسم، با هراسی پیشبینینشده روبرو شدند. کمونیسم ظاهراً از میان رفته بود، اما «اندیشههای سمّی» جنبشهای سیاسی دهههای ۱۹۶۰ و ۷۰، مثل فمنیسم، حقوق مدنی و محیطزیستگرایی، جامعه را فرا گرفته بود و دست دولت را باز گذاشته بود. رئیس انجمن مونپلرن، خاستگاه و یکی از مهمترین کانونهای اندیشه نئولیبرالیسم، در اولین جلسه پس از سقوط دیوار برلین اعلام کرد: «سوسیالیسم مرده، اما دولتگرایی نه».
نئولیبرالها در پی پادزهری برای سمهای فمنیسم و محیطزیستگرایی و دیگر انواع «ترقیخواهی» بودند و در این مسیر، سلسلهمراتب جنسیتی، نژادی و تفاوتهای فرهنگی به یکی از دستآویزهایشان تبدیل شد.
نئولیبرالها اعتقاد داشتند این قبیل سلسلهمراتب فقط بر پایه سنت نیست، بلکه ریشههای ژنتیکی هم دارد. بدینترتیب در دهه ۱۹۹۰، پیوندِ قدیمی ایدههای نئولیبرال با اندیشههای دینی محافظهکارانه، سمتوسوی جدیدی پیدا کرد. برهانهایی از روانشناسیِ شناختی، رفتاری و تکاملی و بعضاً ژنتیک، ژنومیک و انسانشناسی زیستی وام گرفته شد و با آنها از سیاستهای نئولیبرال دفاع میکردند. به قول ادوارد ویلسون، اخلاق «رنگوبوی زیستشناختی» گرفته بود و نئولیبرالها پیشگام بهرهگرفتن از این فضای فرهنگی جدید شدند.
اوجگیری راست جهانی در دنیای امروز تا حد زیادی مرهون همین ائتلاف جدید و عجیب است. برای مثال، چارلز موری را در نظر بگیرید. این لیبرترین ها صریحاللهجه، طی دو دهه گذشته، یافتههای علم ژنتیک را با گفتمانهای خودسازی و ارزشهای خانوادگی درآمیخته و بدینترتیب همچون پل رابطی میان نحلههای واگرای راست نژادگرا عمل میکند، از جناح سیلیکنولی گرفته که دغدغهاش ضریب هوشی است و از تنوع، انصاف و شمول بیزار است تا گروههای سفیدپوست ملیگرا که شعارشان برتریِ نژاد سفید و مبارزه با مهاجران و پناهجویان است.
موری در مقالهای که سال ۱۹۹۶ در نشست انجمن مونپلرن ارائه کرد، به سوالی اساسی پرداخت: چطور میتوان نابرابریهای عظیمی که در اثر سیاستهای نئولیبرال بهوجود میآید را توجیه کرد؟
پاسخ موری بر مفهوم «سرشت بشر» متکی بود. انسانها «ماهیتاً» با هم متفاوتند و سرمنشأ نابرابریها ژنتیک آنها، ضریبهوشیشان و محیطی است که کودکی خود را در آن سپری میکنند. پس نابرابری جزء لاینفک زندگی بشر است و حقانیت نئولیبرالیسم نیز در این است که این تفاوتهای ماهوی را تأیید میکند و به رسمیت میشناسد. بدینترتیب راست جدید به سلاحی تازه روی آورد: اکنون میشد نئولیبرالیسم را توجیه کرد و گفت نابرابریهای بیرحمانهاش ریشه در چیزی غیر از ساختارهای اجتماعی یا سیاستهای اقتصادی دارد.
هانس-هرمان هوپ، دیگر عضو انجمن مونپلرن، یک گام دیگر جلو رفت و بر اساس اندیشههای موری، دمکراسی را با عنوان «خدایی که ناکام ماند» زیر سؤال برد. او برای الگوهای رفتار اقتصادی تبیینهایی نژادی میآورد و محافلی برای گفتگو میان نظریهپردازان اصلاح نژاد، تجزیهطلبیِ قومی و اقتصاد در اتریش به وجود آورد. در آلمان، تیلو زاراتسین، نقشی مشابه به عهده گرفت و گفت: تواناییهای شناختی نژادهای مختلف باهم تفاوت دارد. زاراتسین تجارت آزاد و نژادپرستی را درهمآمیخت و معجونش هسته فکریِ حزب راستگرای «آلترناتیو برای آلمان» را ساخت.
تعجبی ندارد که راست افراطی نئولیبرالیسم را چنین ایده جذابی دیده است. هر دو مساواتخواهی و برابری اقتصادی و همبستگیِ فراملی را به سخره میگیرند.
هر دو نظام سرمایهداری را ناگزیر میدانند و شهروندان را براساس معیارهای بهرهوری و میزان تولید میسنجند. شاید جالبتر از همه، هر دو از قهرمانان مشابهی الهام میگیرند. نمونهاش خودِ هایک که در هر دو سمتِ دوقطبی نئولیبرالیسم/پوپولیسم به چهرهای اسطورهای تبدیل شده است. اگر به ریشه های تبارشناسی فکری توجه کنیم، خواهیم دید که راست افراطی نه نقطه متضاد نئولیبرالیسم، بلکه فرزند نامشروع آن است.
اشاره: مطلب حاضر معرفی دو کتاب ارزشمند است که می تواند علل و اسباب شرایط کنونی جهان را برای ما توضیح دهد. نئولیبرال های افسارگسیخته و افرادی مثل دونالد ترامپ و ایلان ماسک که بی پروا جهان را وارد چالش های بزرگ کرده اند و هریک از آنها، بخشی از زندگی و هویت انسان